تبلیغات
. - سید محمود ، سیدی با خصلت های ویژه!
.
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 08:00 ب.ظ توسط خادمة الشهدا (شهیده)

موضوع : شهیدسیدمحمودموسوی , 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می کنیم خدمت شما عزیزان ، خوانندگان محترم وبلاگ شهدای صابرین و آرزو می کنیم عزاداری شما عزیزان مورد توجه مادر خلقت و محور سیادت حضرت فاطمه الزهرا(س) قرار گرفته باشد.

 امروز می خواهیم مطلبی در مورد سید شهدای صابرین برای شما عزیزان عرض کنیم.

مقدمه :
بزرگواری از خوانندگان وبلاگ در قسمت نظرات بیان فرموده بود ، چرا از شهید موسوی بیشتر مطلب میگذارید ؛ و ما تصمیم داریم در این پست با بیان مقدمه ای علت این موضوع را بیان کنیم.

مورد اول : گود زورخانه در ورزش باستانی هشت ضلع دارد و میان هر ضلع جایگاه ورزشکاران مشخص می شود بطوری که ضلع روبروی جایگاه مرشد زورخانه محل ورود و ابتدای جایگاه مبتدیان است و این جایگاه تا ضلع سوم از سمت راست ادامه دارد و همینگونه جایگاه ورزشکاران تا پیشکوستان مشخص است؛ لیکن ضلع جلوی مرشد فقط ویژه سادات و سرداران است و هیچ کسی حتی کسانی که 70 سال ورزشکار زورخانه و جهان پهلوان می شوند اجازه حضور در آن جایگاه را ندارند.
این نشان دهنده اهمیت و احترام به سادات در ورزش باستانی است و بچه سیدی که مبتدی هم باشد می تواند در آن مکان حاضر شود و رسم قانون ورزش باستانی این است که هرکسی قصد اجرای هر فعالیتی در گود را داشته باشد باید جلوی پای آن سید ولو مبتدی زانو بزند و رخصت بطلبد !
اهمیت جایگاه سید شهدای صابرین دلیلی بر این احترام است.



مورد دوم : در برهه ای از زمان حکامان عباسی دستور دادند که سادات رو شناسایی کنند و آنهارا زنده به گور یا با دستان بسته میان دیوارها میگذاشتند و روی دیوار خشت بنا میکردند و در مدلهای مختلف آنها را به شهادت میرساندند ؛ در نتیجه بسیاری از سادات تقیه نمودند.
اما برخی از سادات سر سیادت خود پافشاری کردند و در این راه بسیاری از آنها به شهادت رسیدند و در نتیجه عده کمی زنده ماندند که آنها نیز یا هجرت کردند و یا بصورت زیر زمینی فعالیت نمودند.
نتیجه اینکه به سیدی از سادات با چنین شجره نامه قوی و محکمی که همواره مورد لطف اهل بیت بوده و همه او را به صفات نیک می شناسند ، باید احترام دیگری بگذاریم !

مورد سوم هم اینکه شهید سید محمود موسوی ، خود انسان عجیبی بود و خصلت های ویژه و کراماتش او را خاص می نماید ...

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح اند     نه همه مستمعی فهم کند این اسرار !

به این دلیل است که شهید موسوی میان همه شهدای صابرین همچون گلی است که بوی دیگری دارد!


مطلب امروز :
امروز هم مطالبی عرض می کنیم از خواهر محترم شهید سید محمود موسوی که امیدواریم درسی برای ما در زندگی باشد.
شهید سید محمود موسوی خیلی به مقوله امر به معروف توجه میکردند .
یکبار از ایشون پرسیدم :
وقتی امر به معروف میکنی نمی ترسی و واهمه ای نداری که یکی بهت بگه به تو چه ربطی داره ؟ ...
درجواب قاطعانه می گفت : نه نمی ترسم!

اکثرا به خانمها تذکر میداد حجابتون رو  را رعایت کنید. و در این مورد ذره ای خجالت نمی کشید! و بیشتر مواقع به دخترانی که از سن تکلیفشان گذشته بودن تذکر حجاب می داد .
یکروز یکی از هم محلی ها در مورد تربیت اخلاقی فرزندشون از آقا سید محمود سوالاتی پرسید اما مهمترین تاکید سید محمود این بود که بچه هایت رو به کلاس قرآن بفرست .
و در ادامه تاکید کرد که حداقل روسری رو سر دخترای 8-7 ساله بکنید تا عادت کنند و البته چیزی بخرید که دوست داشته باشند.
برای آقا محمود مهم بود که بچه ها روسری و قرآن را دوست داشته باشند و با علاقه به سمت آن بروند.


آخرین بار قبل از ماه رمضان بابلسر رفته بودیم .
حجاب مردهای آنجا خیلی وضعش خراب بود ؛ چند قدمی که رفتیم آقا محمود گفت بیا برگردیم . دختر من (خواهرزاده شهید موسوی) خیلی ناراحت شد .
بعد آقا محمود
گفتن چند روز دیگه ماه رمضونه و قراره روزه بگیریم ، نباید به نامحرم نگاه کنیم و بعد ضمن دلجویی با دخترم کمی صحبت کرد و او نیز قانع و راضی شد .
بعدش آقا سید ما و بچه ها رو سوار قایق موتوری کرد و اون روز آقا سید محمود کاری کرد که به همه ما خیلی خوش بگذره.

آن روز در قایق موتوری زن داداشم (همسر شهید) به من گفت :احساس می کنم این آخرین باری است که با آقا محمود بیرون می آییم و انگار او بزودی شهید میشن !
من هم به آقا سید محمود گفتم : ببین خانمت چی میگه ! بعد آقا سید محمود به همسرشون گفتند : نه ، بازم بیرون برای تفریح میریم ! البته آقا سید محمود جوری گفت که من فهمیدم اینطوری گفتنشون برای این بود که دل خانمشون آرومتر بشه!!!

دوست پیدا کردن بچه ها هم خیلی براش مهم بود.
وقتی ما از شمال به شهر دیگری نقل مکان کردیم ، برای دخترم یه دوست چادری و محجبه پیدا کرد ، براش مهم بود که برای بچه ها دوست خوبی پیدا کنه .


ما بی تفاوت از جلوی اکثر آدمها رد می شویم اما آقا محمود اینطوری نبود . هر کسی را که می دید می خواست از احوالش با خبر شود البته از پیامبر حدیث داریم که از احوال همسایه هاتون تا 40 نفر با خبر شوید و آقا سید محمود نیز همینگونه بودند . از همه همسایه های محله خبر داشتند .
عادت داشت که دستگیر همه باشد ؛ بعد از شهادتشون هم فهمیدیم خیلی از حق مأموریت هایش را به افراد نیازمند می داد .


اهل خیر بود ؛ خانمی با همسرش مشکل داشت . آقا محمود خیلی سعی می کرد زندگی آنها از هم نپاشد ! به این خانم می گفت اگر با همسرت مشکل داری طلاق نگیر ، سعی کن بچه هایت را خوب تربیت کنی و هر موقع که دلت میگیره زیارت عاشورا زیاد بخون.

خیلی ها را به هم پیوند داده بود . مثلا پیدا کردن همسر برای دختر یا پسر مجرد . محبت زیادی به همه آشنایان و دوستانش داشت.

خیلی مهمان نواز بود و کاری میکرد که مهمان در خانه اش احساس راحتی کند . هیچ فردی در خانه آنها احساس غریبی نمی کرد .

تقریبا مطمئنم که هیچ کسی نتونست آقا سید محمود رو کامل بشناسه حتی من که خواهرش هستم !
به مهمون های همشهریش حس تعصب داشت و خیلی مهمان نوازی میکرد .
البته به همه مردم هم علاقه داشت ؛ یک سال پدرم در دشت خودشان خیلی هندوانه کاشتند. آقا سید محمود هم هندوانه های زیادی رو داخل ماشین گذاشت و رفت کنار جاده به برادرم گفت یک کناری نگه دار! و بعد جلوی هر ماشینی که پلاک غیر از بابل داشت رو گرفت و بهشون هندوانه داد !


نسبت به محل و بچه محلی هاش هم خیلی تعصب داشت ؛ آخرین باری که اومد بابل خیلی موند . نسبت به افرادی که وضع مالیشون خوب نبود یه خرجی در حد توانش می داد . اخلاقش این نبود که بگه : حالا دیگه رفتم تهران و لازم نیست به هم محلی هایم رسیدگی کنم بلکه نسبت به همه دلسوزی داشت !


در مقابل پدر و مادرمون همیشه خشمش را فرو می خورد . یک موقعی دیدم در مورد موضوعی حق با آقا محمود بود ولی اصلا صداش را بالا نبرد . همیشه دست و پای مادرم را می بوسید و خیلی مقید به این چیزها بود.

آقا سید محمود سعی می کرد برای نشاء کاری یک روز زودتر بیادبابل و بعداز کار کردن در مزرعه پدری ، واقعا احساس رضایت و آرامش پیدا میکرد و این آرامش رو تو رفتارش بروز میداد بطوری که همسر شهید هم این رضایت رو بارها یاد کردند و خیلی دوست داشتند.

پدرم هم همیشه می گفت من از آقا محمود راضیم ، یکبار قبل از شهادت آقا محمود ، ما بچه ها با هم جمع بودیم ؛ پدرم رو به سید محمود کرد و گفت من از آقا سید محمود خیلی راضیم و به نظر من همون رضایت پدرم باعث شد که آقا سید محمود نیز به این درجه برسند!


سعی می کرد اعمال و عبادت هایش طوری باشد که رضایت خداوند را جلب کند و همواره آرزوی شهادت داشت و می گفت دعا کنید من هم شهید بشم . البته به خاطر اینکه مادرم نگران نشود این اواخر کمتر به مادرم می گفت برای شهادتش دعا کند .
در وصیت نامه اش هم گفته بود : خدایا! من لایق شهادت نیستم ، اگر شهادت نصیب امثال من بشود شرم بر صورت خودم را چه کنم ، شهدا کسانی بودند که همه چیزشان خدا بود ، من که چنین سعادتی در زندگی نداشتم.


از این واهمه داشتم که بگم آقا سید محمود شبیه شهداست چون نمی خواستم از دستش بدهم . نمی خواستم بفهمم که ایشون به شهادت میرسن. حتی وقتی دو روز بعد از شهادت آقا محمود بهم گفتن احتمال داره آقا محمود شهید شده باشه ، می گفتم ایشون شهید نشدند حتما زخمی شدن ، یک گوشه سنگر هستند ، نمی خواستم باور کنم.

همیشه دنبال بدست آوردن دل دیگران بود از هر جا که برمی گشت برای همه یک وسیله کوچکی هم که شده می خرید تا موجب شادی دیگران شود . یکبار هم که داشت از نماز جمعه بر می گشت برای صدیقه سادات دمپایی دخترونه و زیبایی خرید تا دست خالی به خونه نیومده باشه .
 
به ولایت علاقه عجیبی داشت! اگه کسی می خواست از آقا انتقاد کنه تحملش را نداشت و سرسختانه و محکم مقابله میکرد . به هیچ وجه تحمل نمیکرد کسی حرفی بر ضد رهبر داشته باشد و در مورد آقا کسی نمی تونست جلویش حرفی نامربوط بزند .

و اما سال آخر
سال آخر فروردین ماه بود ، آقا سید محمود به پدرم گفت از فلان روستا دانه برنج (تیم) بخریم . وقتی اونجا رفتند متوجه شدند که این خانواده ، خانواده شهید هستند . آقا محمود با مادر شهید خیلی گرم گرفت و در مورد شهید سوالات زیادی پرسید .



آقا محمود به پدرم گفت پول تیم را من میدم . همان روز یا فردا به تهران رفت. موقعی که پدرم می خواست قرآن بخونه و لای قرآن رو باز کرد دید به همان اندازه پول تیم ، پول لای قرآنه . پدرم به آقا محمود زنگ زد و گفت کار خوبی نکردی خوب بعدا پول رو می دادی . آقا محمود قسم خورد که پولی لای قرآن نگذاشته و پول تیم رو نداده. پدرم همون پول لای قرآن رو برای تیم داد و معلوم نشد اون پول از کجا اومده بود.
و اون برنج هم همان برنجی بود که بیشترش برای مراسم سوم آقا سید محمود استفاده شد. اون سال پدرم دو بار محصول گرفت که محصول دوم هم به اندازه همان برنجی بود که روز سوم آقا سید محمود استفاده شد...

شهید سید محمود موسوی بنده ای بود از بندگان خدا که هر چقدر از زمان شهادتشون میگذرد بیشتر ابعاد زندگیشان برای دوستان و آشنایان روشن میشود و طبعاً شهادت روزی خوبی از طرف خداوند برای این بزرگوار بود.

روحشان شاد و یادشون گرامی باد

تهیه و تنظیم :
خواهر محترم شهید موسوی
سرکار خانوم شهیده


نمایش نظرات 1 تا 30